آپلود عکس دوقلوهای ما

دوقلوهای ما
برای تنها بهانه های زنده بودنمون ،حمیدرضا وحدیثه ی عزیز 
لینک دوستان
سلام

تا همین چند وقت پیش فکر مسافرت رفتن هم از ذهنمون عبور نمیکرد.... ولی بعد حدود چهار سال خدا توفیق داد یک سفر زیارتی و تفریحی با همراهی دوقلوها داشته باشیم،یعنی این اولین مسافرت خانواده چهار نفریمون بود

خدا رو شکر همسفرهامون خیلی خوب بودن و باهم خیلی بهمون خوش گذشت 

گاهگاهی هم نق نق و گریه دوقلوها چاشنی سفر بود که البته باز هم دور از انتظار نبود 

در کل سفر خوبی بود و تجدید روحیه ای برامون، امیدوارم که ان شا الله مقدمه سفرهای بعدی بشه

 

 

 


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 22:40 ] [ مامان نسرین ]
سلام

بابایی بردتون پارک منم بعد انجام دادن کارام اومدم وبلاگ بالاخره

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تو این مدت از لحاظ رفتاری خیلی تغییر کردین خیلی خوب همه چیز رو میفهمید ،دیگه به وسایلی که مربوط به خودتون نیست دست نمیزنید ،خودتون دوست دارین به کارهای شخصصیتون برسین مثله کفش پوشیدن لباس پوشیدن و... حتی گاهی اوقات خودتون دستشویی میرین و صدا میزنین بیام بشورمتون

باهم بازی میکنین و برنامه میبینید البته چاشنی دعوا و جیغ همیشه سرجاشه ولی خیلی کمتر شده خدا رو صدهزار بار شکر

برنامه فیتیله رو خیلی خیلی دوست دارین ،پلنگ صورتی هم همینطور

خلاصه یهویی کلی تغییر کردین، البته شنیده بودم بچه ها تو سه سالگی خیلی تغییر رفتار دارن باورم نمیشد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

اوایل ماه رمضون عمو هادی (دوست خانوادگیمون)و خانومش از مکه اومدن و رفتن سر خونه زندگیشون (خوشبخت باشن انشاالله)ماه رمضون رو به خوبی پشت سر گذاشتیم شکر خدا ...عید فطر رو با مادرجون و خاله زهرا و بقیه رفتیم کاخک گناباد برای زیارت و تفریح خیلی بهتون خوش گذشت همش آب بازی و ورجه وورجه 

دوهفته پیش هم عروسی دوست بابایی بود تو روستای پیشبر ،از ظهر تا شب .مجلسشون جالب بود. اونجا هم بابایی بردتون باغ و کلی بهتون خوش گذشت خدا رو شکر

هفته قبل هم عمو حسین و خانومش بعد از زیارت امام رضا رفتن سر خونه زندگیشون(خوشبخت باشن ان شاالله)

یعنی این مدت سه تا عروس و داماد رو همراهی کردیم

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ] [ 11:31 ] [ مامان نسرین ]

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سلام بر بهترین روز دنیا

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

بهترین روز دنیا که هیچوقت تکرار نمیشه هیچوقت...اولین روز مادر شدن..چه لحظه شیرین و دلچسبی 

یاداوری این روز منو میبره به سه سال پیش و قند توی دلم آب میشه چقدر زیبا و دوستداشتنی... و امروز یک روز دیگه است اما چهارمین کپی از بهترین روز دنیا

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خداوندا اگر هزاران زبان داشته باشیم و شکرت رو بجا بیاریم باز هم در برابر لطف بی انتهات نسبت بهمون کم لطفی کردیم خدایا ممنون که بهمون توفیق پدر و مادر بودن رو دادی ممنونتم خدای بزرگم

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

آغاز چهارمین بهار زندگیتون مبارک عزیزای دل مامانی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

  

 

 

totalgifs.com danglers gif gif 97danglersmagiagifs.gif totalgifs.com danglers gif gif 97danglersmagiagifs.gif

 

 

زیبا ساز وب - تصاویر متحرک و زیبا تبریک تولد / happy birthday

 

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

عکسها در ادامه مطلب اضافه شد

http://hadise-hamidreza.blogfa.com/post/18


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و یکم تیر 1393 ] [ 13:46 ] [ مامان نسرین ]
سلام

تو این مدت نتونستم بیام وبلاگو به روز کنم اتفاقای مختلف دلیلش بود،

اواخر فروردین سفری داشتیم به سمت مشهد مقدس که با بروز یه سری مشکلات معمول کاملا غافلگیر شدیم و بعد 36 ساعت مشهد رو ترک کردیم ، تا رسیدیم خونه حمیدرضا تب شدیدی گرفت و بعد دوروز علائم آبله مرغان هویدا شد و روز بعدش هم حدیثه مبتلا شد و شب زنده داریهای دوباره...خلاصه حدود دو هفته در گیر این دونه های قرمز نابهنگام بودیم که فکر کنم حکمت مشهد نموندنمون هم تو همین بیماری بچه ها بود ..

اواخر اردیبهشت برای عوض شدن حال و هوامون دوباره عازم مشهد شدیم و خدارو شکر اینبار مثل همیشه بهمون خوش گذشت و تونستیم از وقتمون استفاده بهینه رو ببریم (حرم آقا امام رضا نائب الزیاره همتون بودیم)

 

روزهایی رو هم که هوا کمی بهتر میشه با رفتن به پارک و اینور اونور گذران وقت میکنیم

_____________________________________________________________________

دوقلوها با بابایی دارن دعای فرج یاد میگیرین و مامان در حین کار در آشپزخونه قربان صدقه شان میرود، به ارضک طوعا که میرسن حمیدرضا که حوصله اش سر رفته میگه:گصه ما به سل لسید کلاگه به خونه اش نلسید و برای خودش کف میزنه

 

تا میگم بچه ها تو حیاط نرین هوا گرمه ،بدون توجه در و میبندن و بهم میگن ما میخوایم بلیم به کالامون بلسیم تو نیایی اینجا

 

 ___________________________________________________________________

عکسها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 ] [ 16:25 ] [ مامان نسرین ]

سلام به همه ی دوستای خوب وبلاگ دوقلوهای ما

امیدوارم سال 93 رو به خوبی آغاز کرده باشید و روزهای خوشی پیش روتون باشه انشاالله...

.....................................................................................................................................

امسال هم ،نوروز رو تو شهر خودمون گذروندیم ،البته امسال به نسبت پارسال هوای سردتری داشتیم که تعطیلات اول عید رو همش در عید دیدنی گذروندیم و نتونستیم برای تفریح و گشت و گذار، جایی بریم...و برعکس تعطیلات آخر عید، شکر خدا هوا بهتر بود .

خدارو شکر تو این مدت به حمیدرضا و حدیثه خیلی خوش گذشت،خصوصا که از لحاظ ویتامینی به نام شکلات که تو خونه خیلیکم بهشون میرسه، کاملا تامین شدند  خلاصه بدجور از سوء تغذیه نجات پیدا کردن 

چند روزی هم عمه هام اومدن قاین و سمیه و فاطمه همش باهاشون بازی میکردن و وقتشون پر بود.

دوازدهم و سیزدهم فروردین رو هم بیرون از خونه گذروندیم که،روز اول رو باخانواده بابایی رفتیم بارگاه امامزاده بی بی زبیده خاتون، و روز دوم رو با خانواده مامانی و دوست خانوادگیمون رفتیم باغات اطراف روستای خونیک 


خداروشکرمیکنم به خاطر همه نعماتش خصوصا نعمت سلامتی و امنیت که تونستیم این نوروز رو هم با سلامتی و دل خوش پشت سر بزاریم ...



ادامه مطلب
[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 13:2 ] [ مامان نسرین ]
سلام

بعضی اوقات خیلی به خودت فشار میاری که صبوری کنی ،اما بالاخره از کوره در میری و طوری رفتار میکنی که نباید... 

منظورم  فضولیهای بیش از حد دوقلوهاست، یعنی گاهی اوقات فک میکنم واقعا اونایی که سه قلو ،چهار قلو و.... دارن چطور باهاشون رفتار میکنن؟؟؟


دعواها و فضولیهای تکراری و هر روزه،:

حدیثه از کنار حمیدرضا رد میشه و خواسته یا ناخواسته دستش به موهای حمیدرضا میخوره حمیدرضا یک جیغ دخترونه میکشه و دِ بدو دنبال حدیثه... این جیغ زدنا به توان دو میرسه و همچنان ادامه پیدا میکنه تا موهای حدیثه کتک بخوره و این بار حدیثه جیغ میکشه و روز از نو روزی از نو...

گاهی اوقات هم استفاده از یه دیقه غفلت من، و در آوردن تمام محتوی کمد لباس،کابینت،اسباب بازیهایی که هیچوقت همبازیشون نمیشه،و......

در این بین شبکه پویا،سی دی  آهنگ یا آموزشی هیچگاه کمکیارم نمیشن


به قول یکی از دوستام حرف زدن درباره این چیزا صبر آدمو کم میکنه ..همینقدرشم نوشتم که انشالله وقتی بزرگ شین خاطراتتون یادآوری شه

......................................

بعد مدتها جابجایی و مهمان داری ،کمی بیکارتر شدم و تونستم بیام وبلاگو به روز کنم،اما اصلا پست جدیدی به تورم نخورده فقط همون دو خط غُر غُروی بالا رو تونستم بنویسم

.....................................

 تقویم امسالتون رو هم طراحی کردم ،جیگلای مامانی به همراه محمد صالح عزیز و دوست داشتنی خاله:


86973212201148792221.jpg


..............................

پیشاپیش سال جدید رو به همه دوستای خوب وبلاگیم تبریک میگم،امیدوارم سال 93 سالی سرشار از سلامت ،سعادت و امنیت باشه برای همگی،زیر سایه لطف همیشگی خداوند...آمین

[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 23:20 ] [ مامان نسرین ]
سلام به همه دوستای گل وبلاگ دوقلوهای ما

شرمنده که این مدت نبودیم و بازم درگیر جابجایی و همین امروز نت دار شدیم 

ممنون که بهمون سر زدید انشالله بزودی به همگی سر میزنم و وبلاگو به روز میکنم 



[ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ] [ 14:18 ] [ مامان نسرین ]
سلام


گفتمان های روزانه ی ما و دوقلوها

شمک(شکم)

ریفت(ریخت)

دمبه(دکمه)

ممد گُدا(ممد آقا)

ل(تلفظ حرف ر)


حدیثه داشت با تلفن با بابایی صحبت میکرد و توضیح میداد که شکلات خورده! بابایی بهش گفت شکلات زیاد نخوری که دندونات خراب میشه دخترم!! حدیثه یهو دهنشو باز کرد و گوشی رو بردجلوی دهنش ،و گفت اینا؛نیگا،دندونام خلاب شده؟؟

مادرجون تکیه داده بود به پشتی و دوقلوها ازروی پشتی و پشت مادر جون بالا میرفتن،مادرجون گفت نکنین مامان جون کمرم درد میگیره و از پشتی فاصله گرفت..حمیدرضام رو به حدیثه گفت:اینا؛ مادَل جون تموم شد


پیامکی از سوی مادر مهربانم به سوی من آمد با این مضمون:چادر نماز حمیدرضا رو آماده کردم...وقتی قرار بر اینه که دوتا ماشین،دو تا عروسک و... بگیریم حتما باید دوتا چادر نماز بدوزیم


داشتیم قایم باشک بازی میکردیم حمیدرضا رو بردم تو اتاق وقایمش کردم و به حدیثه گفتم پیداش کنه و خودم یواشکی نیگاشون میکردم،یهو دیدم حمیدرضا سرشو آورده بیرون و داره حدیثه رو نگاه میکنه .تعجب کردم!!ا وقنی حدیثه نزدیکش شد و حمیدرضا مطمئن شد که دیده شده بلند گفت،پیدا شدم پیدا شدم ....پسرم با خودش فک کرده بود حدیثه احتمالا چشماشو نمیبینه


سوارماشین،بابایی رفته بود پایین وسگ نگهبانی که در چند متریمون بود شروع کرد به پارس کردن،بچه ها که کمی ترسیده بودن با مهربونی بهش میگفتن،برو مگس بخور،برو خونتون و... بابایی اومد و راه افتادیم وقتی دیدن دارن از سگه دور میشن صداشونو بلند کردن و با حالتی قلدرانه گفتن:هاپو بدو بدو بلو عِــه 


داشتم بهشون غذا میدادم و دوقلوها هی میرفتن پی بازیگوشی،منم بهشون گفتم اگه غذا نمیخواین تا بدم به هاپو(موجودی خیالی که گاها به کمکمان می آید) گشنشه؟!! جفتشون بدو اومدن تو آشپزخونه و گفتن:هاپو بلو خونتون،مامانت غذا دُلُست کلده بخول


چقدر دلنشینند لحظه های بچگی،لحظه هایی که قند توی دلم آب میشه حتی با هزاران بار یادآوریش


خدایا هزاران بار شکررررررررررررررررررررررر







[ سه شنبه نوزدهم آذر 1392 ] [ 18:31 ] [ مامان نسرین ]
سلام

اول از همه تسلیت میگم این ایام رو خدمت همه ی دوستا وهمراهان خوب وبلاگمون

امیدوارم عزاداریهاتون مقبول درگاه حق قرار گرفته باشه انشاالله


امسال هم، خیلی دلم میخواست بتونم تو مجالس تعزیه شرکت کنم،اما متاسفانه فسقلیامون اینقد سر و صدا راه مینداختن ،که مستمعین رو ناراحت میکردن، ما هم اجبارا میومدیم خونه ،وشما هیئت های سینه زنی و زنجیر زنی رو تماشا میکردید و من مدام مراقب اینکه گم نشید و دسته گل به آب ندین...خدارو شکر کلی انرژی نهفته تو این دو روز ازخودتون بروز دادید

کالسکه تون رو هم برده بودیم وحمیدرضا گاهی کالسکه رو اینطرف اونطرف میبرد و کلی از خانومها وآقایونی که از اونجا رد میشدن رو شگفتزده میکرد !آخه خودش پشت کالسکه دیده نمیشد ،هر کی رد میشد یه چیزی میگفت و با تعجب نگاه میکرد،ولی وقتی متوجه وجود پسر کوچولویی در تلاش طی طریق ،میشد،میخندید ومیگذشت


پ.ن.لحظه هایی تکرار نشدنی و زیبا،که باوجود تمام سختیهاش میگذره،امیدوارم ازشون به خوبی بهره بگیریم و صبور باشیم انشالله





ادامه مطلب
[ شنبه بیست و پنجم آبان 1392 ] [ 0:27 ] [ مامان نسرین ]
سلام

این مدت حال و حوصله  گذاشتن پست جدید نداشتم ،همه رو هم تل انبار شده ،الان هم اومدم از مسافرت سه روزه مشهد بگم


اینبار بر عکس دفعه قبل نمیشد به عنوان یه مسافرت ازش یاد کرد، یعنی شلوغی بیش از حد خیابونا و ترافیک اعصاب خورد کن اطراف حرم و حضور دو تا وروجک جیغ جیغو تو ماشین...دیگه خودتون تصور کنید به ما چی گذشته

سه شنبه شب رسیدیم مشهدالرضا و بعد از کمی استراحت رفتیم پابوس آقا

چهارشنبه (عید قربان)رو خونه  عمه ی مامانی بودیم... فاطمه و سمیه کلی باهاتون بازی کردن و خوشحال بودین شکر خدا

عصر هم یه سر رفتیم خونه عمه فاطمه ،ولی اونجا کلی فضولی و بریز بپاش کردین و موجبات شرمندگی مارو فراهم ساختین..

پنجشنبه عصر هم رفتیم حرم 

پنجشنبه شب  عروسی سمیرا(دختر عمه مامانی) بود که اولش خوب بودین ولی کم کم حوصلتون سر رفت  با فضولیا و بهونه گیریها رفتین رو اعصاب ...البته این رفتارها دور از انتظار هم نبود ولی من خیلی خوشبینانه تر به قضیه نگاه میکردم ولی اونطور نشد دیگه

جمعه رو هم به گشت و گزار تو پارک ملت و کوهسنگی و طرقبه به شب رساندیم و بعد از اقامه نماز به سمت قاین به راه افتادیم و  ساعت 12 شب رسیدیم


خدا رو شکر که سفرمون به سلامتی گذشت ..



پ.ن.واقعا سر وصدا و نق نق بچه ها وقتی سالم و سلامت هستن،مشکلی پیش نمیاره و قابل تحمله،

 خدایا هیچ بچه ای رو از نعمت سلامتی بی بهره نکن..آمین 



ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 ] [ 23:49 ] [ مامان نسرین ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْلَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ
دوقلوهای ما ،حمیدرضا و حدیثه ،روز بیست ویکم تیر ماه سال نود ساعت 13:50 دقیقه در بیمارستان شهید رحیمی بیرجند زیر نظر دکتر ناهید قنبرزاده ،به دنیا اومدن و همه امید و شیرینی زندگیمون شدن.




برچسب‌ها وب